کتاب نان پنیر وسبزی - بخشی از کتاب: هر روز، وقتی سپیده سر می زد، بابام کوچه و خیابان را جارو کرده بود. بعداز ظهرها هم توی آپارتمان ها یا راه پله ها را می شست یا دیوارها را. با این همه، بیشتر ماه ها صاحب خانه برای گرفتن اجاره اش زنگ آپارتمانمان را می زد. من که کلاس هفتم را می گذراندم، سخت ناراحت بودم. دوست داشتم پولدار شوم و یک آپارتمان بخرم.
آن سال امتحانات که تمام شد، در شرکت تبلیغاتی چاپ و طراحی دهکده مشغول به کار شدم که دفترش سر کوچه مان بود. آقای خسروی کارمند شرکت بود. او با صورت لاغر و بینی بزرگش پنجاه ساله به نظر می رسید. روزی چند بار سیگار می کشید. کارش جواب گویی به مشتری ها و طراحی با کامپیوتر بود. من در کوچه ها و خیابان های جنوب شهر تراکت پخش می کردم. تند و سریع آن ها را به درودیوار می چسباندم. می خواستم همه ی تراکت های شهر را پخش کنم. یک روز متوجه شدم تراکت هایی که ابراهیم دست مردم می دهد آسان تر پخش می شود و...
- صفحه اصلی
- جستجو پیشرفته
- حساب من
- ناشران همکار
- کتاب فروشی ها
- درباره ما
-
اينترنتي
- اقتصاد،مديريت،كسب و كار
- ساير موضوعات
- ادبي،نقد،شعر
- دين،عرفان،فلسفه
- علوم اجتماعي و جامعه شناسي
- آشپزي و سفره آرايي
- حقوق و قانون
- نوجوان
- هنر
- آموزشي،اداري
- كودكان و نوجوانان
- داستان و رمان
- روانشناسي
- علوم سياسي
- تاريخ،جغرافيا،سفرنامه،زندگي نامه
- تازه ها
- ورزشي
- كودكان و نوجوانان-گروه سني الف (قبل از دبستان)
- كودكان و نوجوانان-گروه سني ب (اول ،دوم،سوم)
- كودكان و نوجوانان-گروه سني ج (چهارم و پنجم)
- كودكان و نوجوانان-گروه سني د (دوره راهنمايي)
- كودكان و نوجوانان-گروه سني ه (دوره دبيرستان)
- بازي،اسباب بازي،سرگرمي
- كتاب گويا
- علم،دانش،تكنولوژي
- پزشكي
- پرفروش ها(كودك و نوجوان)
- زبان اصلي(اورجينال)
- در حال به روزرساني
- داستان و رمان ايراني
- داستان و رمان خارجي
- سينما و تئاتر
- معماري
- عكاسي،گرافيك،طراحي
- موسيقي
- خانواده و تربيتي
- ديني
- شعر
- پرفروش ها(بزرگسال)
0 نظر