تخفیف ویژه!
کد شناسه :92697

او يك دستمال سرخ بود

Rated 5.00 out of 5 based on 0 بررسی
(0 بررسی)
موجود نیست

كتاب او يك دستمال سرخ بود - براي آخرين ديدار به بيمارستان رفتيم. "منصور" روي تخت آرام خوابيده بود. در چهره اش چيزي ديده نمي شد، جز آرامشي كه حسرت مان را بيشتر مي كرد. اوسطي ديرتر از ما وارد گروه دستمال سرخ ها شد و زودتر از ما برات شهادت را گرفت. "اصغر وصالي"، دستمال سرخ را از پيشاني منصور باز كرد و به گردنش بست. شاهرگ منصور تند تند مي زد يا چشم هاي من اين طور مي ديد كه دستمال دور گردنش بي قراري مي كند و سرخ و سرخ تر مي شود و...