کتاب رویاهای خطرناک - "پلام" صدای محوی شنید که اسمش را صدا می زد. به قدری محو که ممکن بود آن را نشنود. صدا می گفت: پلام، پلام کجایی؟ "آرتم" شتاب زده به چپ و راست می چرخید تا منبع صدا را پیدا کند. آرتم گفت: باید از برسمر بری. صدایش در صدای باد گم می شد. باد شدیدتر شده بود. پلام دست به سینه، بازوهایش را گرفته بود و می لرزید. باد موهای تیره رنگش را به یک طرف سرش می کشید. آرتم ادامه داد: باید بزنی بیرون. پلام به سمت در دوید و دستگیره ی سنگین چوب بلوط را کشید. در کوچک ترین حرکتی نکرد. از آرتم پرسید: چطوری؟ تو چطوری زدی بیرون؟ صدای غرش بلندی شنید. وقتی بیرون را نگاه کرد، میان آسمان خاکستری و برگ های سرگردان در هوا، سایه ی تاریک و لرزان یک هیولا را دید و...
0 نظر