تخفیف ویژه!
کد شناسه :89535

آدم ها و دودكش ها

Rated 5.00 out of 5 based on 0 بررسی
(0 بررسی)

كتاب آدم ها و دودكش ها - بخشي از متن: پدرم گفت: آخر عمري ما را به چه كاري واداشته اي! و پا شل كرد. من هم ايستادم. خيلي پيش از اين ها بود كه داشتيم با هم مي رفتيم خانه ي عمويم تا براي جشن دعوتش كنيم؛ عمويي كه سال ها بود خبري از او نداشتيم. دوباره راه افتاديم. توي خيابان شادمان پيچيديم سربرگرداندم تا به پدرم بگويم نزديك شده ايم. لحظه اي ايستاده بود تا نفس بگيرد. پيرتر از آن چه بود به چشم مي آمد. خسته شده بود. پدرم دوست داشت با دست خودش كارت عروسي مرا به او بدهد. آخر عمويم برادر بزرگش بود. راه افتاد. گفتم چيزي شده؟ گفت: پيرم كردي پسر . آخر چرا حالا؟ و...