تخفیف ویژه!
کد شناسه :67191

داستان طولاني

Rated 5.00 out of 5 based on 0 بررسی
(0 بررسی)
موجود نیست

كتاب داستان طولاني : بخشي از كتاب: ... پدرم برگشت، اما تنها. بقچه و سازدهني‌اي را كه براي من خريده بود در دست داشت. لبخند مي‌زد، ولي در اين لبخند چيز عجيبي بود. هيچ‌كس حرفي نزد. سكوتي طولاني و آزاردهنده. اول به پدرم و بعد به دختر لال نگاه كردم. چشم‌توچشم شديم. لب‌هاي دختر شروع كرد به لرزيدن. آرام از سر جايش بلند شد و رفت سمت پنجره. من هم دنبالش رفتم. بيرون برف مي‌باريد. برف همه‌جا را پوشانده بود. رئيس ايستگاه سرش را پايين انداخت و با اسب سفيدش از ميان برف‌ها گذشت. كلاغ‌هايي كه در طول تابستان دنبالشان مي‌دويدم، كمي عقب‌تر، چشمانشان را به پنجره دوخته و بي‌حركت ايستاده بودند و...