کتاب بی صدایی : خواهرم توی دردسر افتاده است؛ و من فقط چند دقیقه برای کمک به او فرصت دارم. او این را نمیبیند؛ در واقع او اخیرا خیلی چیزها را به سختی میبیند و مشکل دقیقاً همین است. با اشاره به او میگویم: ردِ قلمموهات زیادی مَحوَن. خطها کج شدن و بعضی از رنگها رو اشتباه کشیدی. ژانگ جینگ، یک قدم از بوم نقاشیاش فاصله میگیرد. حالت تعجب، برای یک لحظه کلی صورتش را پر میکند و بعد خیلی زود جای خود را به ناامیدی میدهد. اولین بار نیست که از این جور اشتباهها پیش میآید؛ و حسی ناخوشایندی به من میگوید احتمالاً آخری هم نیست! با علامت کوتاهی به او میفهمانم قلممو و وسایل نقاشیاش را به من بدهد. او با تردید سر بلند میکند و دزدکی نگاهی به اطراف اتاق کار میاندازد تا ببیند بقیهی افراد حواسشان به ما هست یا نه. همه حواسشان فقط به بوم خودشان است؛ و چون هر لحظه ممکن است سَروکَله استادهایمان برای ارزیابی کارها پیدا شود، حسابی سرگرم کارند. به راحتی میشود سرعت و عجله را در رفتارشان حس کرد. دوباره با سر به ژانگ جینگ اشاره میکنم و...
0 نظر