کتاب سرمگس3-کیش کیش سرمگس : ویز با سرَمگس بازی میکرد. برای سَرمگس یک خانهی شیشهای ساخته بود. بهترین قسمتش این بود که ویز بهش غذا میداد. سَرمگس عاشق غذاهای قهوهای، چسب چسبی، قلمبه و بوگندو بود. روزی از روزها، سَرمگس تنهایی رفت گردش. وقتی برگشت خانه، ویز نبود. سَرمگس عزیزم، کجا رفتی تنهایی؟ ما رفتیم پیک نیک. زودی بر میگردیم. "دوست دارم. ویز". سَرمگس گرسنه بود. برای همین هم پرواز کرد. سَرمگس پرواز کرد و پرواز کرد تا اینکه خوردنی دید. چسب چسبی و قلمبه و بوگندو نبود، اما خُب... قهوهای بود. همین برایش بس بود! پسربچه داد زد: «این همبرگر من است»! کیش کیش مگس!سَرمگس دوباره پرواز کرد تا اینکه چیز دیگری دید. قهوهای و قلمبه و بوگندو نبود. اما چسب چسبی بود. و همین برایش بس بود! دختربچه داد زد: «این پیتزای من است!» و...
0 نظر